5
سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از سوز روانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر غربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره نباید
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:21  توسط paeeze
|
سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از سوز روانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر غربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره نباید
گنار تو آوارگی هم قشنگه...
باغ ای رنگارنگ
باغ ای مادر گل
کاش میدانستی...
تک سواری از این باغ گذر خواهد کرد
تک سواری که قدمهایش هراس انگیز است
نام او پاییز است...
گلهای خوب آلوده رو، واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترهای عشق،واسه کی دونه بپاشه
مگه تن میتونه بدون تو زنده باشه؟
طاووس خوش قد و قامت به دوستش گفت:
آه عزیزم
من دوستت دارم
دوستت دارم
اما این لحن بدآهنگ خداحافظیت را دوست ندارم
هق هق گریه هایت را دوست ندارم
وارونگی خنده هایت را دوست ندارم
من دوستت دارم با اینحال فکر میکنم...
به قدر گذشته دوستت ندارم!
و دوستش اخمی در هم کشید و هق هق گریه را خورد:
این نیز بگذرد!